تبليغاتX
مسافر - سفر سوریه
 

سوریه راه افتادیم .۲ نفری اضافه سوار کرده بود که راننده مجبور شد یکی را در وسط راهرو جای دهد یک خانمی هم جای کمک راننده نشست .حال خودتان در نظر بگیرید که این بنده های خدا تا سوریه چه کشیدند و هر چه مسافرین اعتراض کردند  راننده با  بی خیالی گفت هر کس ناراحت است می تواند برگردد وچون آن دو نفر با هزار آرزو خود را برای این سفر آماده کرده بودند  دیگر چیزی نگفتند .بالاخره اتوبوس با صلوات مسافرین راه افتاد و مسافرت سوریه شروع شد .البته کمک راننده هنوز نیامده بود و مجبور شدند در بین راه سوارش کنند .در شهر بعدی که چند ساعتی با تهران فاصله داشت اتوبوس برای استراحت در کنار خیابانی پارک کرد و مسافرین هم برای خرید پایین رفتند. در کنا ر خیابان دوغ محلی که در مشک بود می فروختند که یک کاسه دوغ خریدم که خیلی خوشمزه بود و از آن موقع هنوز دوغی به آن خوشمزه گی نخورده ام . خلاصه بعد از دقایقی مسافرین سوار شدند .حدود عصر بود که بعد از گذشتن از تبریز و خوی و ماکو به مرز بازرگان رسیدیم

 

مرز بازرگان

 

صف طولانی از کامیونها و اتوبوسهایی که عازم ترکیه بودند دیده می شد راننده گفت که اگر پول زیادی همراهتان است در جایی پنهان کنید زیرا ماموران از بردن آنها جلوگیری می کنند .زیرا در آن زمان فقط مقدار کمی می توانستیم از مرز خارج نماییم .خودش هم با حمل مقدار زیادی گازوییل درصدد انتقال  آنها به آن طرف مرز بود که در باک های اضافی ذخیره کرده بود .بعضی از مسافرین هم پول هایشان را به راننده دادند که خودش جاسازی نماید .البته به غیر از وجه نقد از انتقال کالا های دیگر هم بیش از مقدار تعیین شده ممانعت می کردند چون بعضی مقدار زیادی پسته و زعفران و کفش پلاستیکی و حنا و چند کالای دیگر   همرا ه خود آورده بودند . خلاصه به گمرک رسیدیم و مسافرین در سالن پیاده شدند و هر کس کیف و چمدانهای خود را به سالن برد .سپس برای پرداخت عوارض خروج به طرف بانک رفتند و بعد منتظر شدند تا نوبت اتوبوس خودمان برای بازرسی برسد زیرا اتوبوسهای زیادی به مقصد ترکیه و سوریه منتظر بازرسی بودند .خلاصه بعد از حدود یک ساعت نوبت بازرسی مسافرین اتوبوس ما شد .مامورین گمرک یک یک مسافرین و چمدانهایشان را بازرسی می کردند و کالاهای تعدادی از مسافرین که بیش از مقدار تعیین شده آورده بودند به انبار می دادند و طبق قانون آنها را در انبار نگهداری می کردند تا بعد از مراجعت به صاحب کالا پس داده شود .هرقدر هم که مسافرین التماس و درخواست کردند که اجازه انتقال داده شود نشد که نشد.خلاصه به سلامتی از مرز گمرکی هم گذشتیم و وارد بخش ترکیه ای گمرک شدیم  در آنجا هم بعد از زدن مهر ورود سوار اتوبوس شدیم و به طرف شهر دوغو بایزید حرکت کردیم .از آنجا هم به طرف سوریه راه افتادیم .

 

جاده نزدیک مرز ایران به طرف ترکیه

 

 

 

از نقطه مرزی ترکیه تا چشم کار می کرد سرسبز و زیبا بود یعنی  بهشت. پر از درخت و سبزه و رودخانه زیبا که در پایین جاده خودنمایی می کرد .نزدیکیهای ظهر در جایی برای نهار و استراحت پیاده شدیم .در اتوبوس همه چیز برای غذا پختن آورده بودند و آشپز تور هم سریع لوازم پخت و پز را پایین آورد و مشغول آماده سازی شد و مسافرین هم در گوشه و کنار مشغول استراحت شدند .دشت زیبایی که تا چشم کار می کرد گندم و جو کاشته بودند و همه جا چشمه ای جوشان که به داخل حوضی می ریخت .بعد از یک ساعت نهار آماده شد و مسافرین هم مشغول خوردن شدند .بعد از آن سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم .صبح زود روز بعد  به شهر گزین تپ ( GAZIANTEP ) رسیدیم. در خیابانی اتوبوس توقف کرد که تعداد زیادی مغازه وجود داشت همانجا بساط صبحانه برپا شد و تعدادزیادی تخم مرغ پخته شد تا مسافرین صبحانه صرف کنند .بعد از خوردن صبحانه مسافرین در خیابان برای وقت گذرانی رفتند .اکثر مغازه ها در کار فروش لوازم کادویی خانگی مانند سرویس بشقاب و چنگال و ... بودند و جالب این بود که زبان فارسی هم بلد بودند و راننده به من گفت تمام اتوبوسهایی که عازم سوریه هستند یا بر می گردند در این مکان توقف می کنند و مسافرین هم از همین خیابان اقدام به خرید می کنند و برای همین هم است که کاسب های این خیابان فارسی را یاد گرفته اند . که البته خودش هم گازوییل هایی که همراه خود آورده بود در ظرف های بیست لیتری به مشتری خود فروخت .لیتری ۶۰۰ تومان .

 

 

 

گزین تپ

 

گزین تپ

 

البته به مسافرین گفته شد که چیزی نخرند چون موقع برگشتن همین جا توقف داریم و آن وقت است که می توانید خرید نمایید .بعد از سوار شدن به اتوبوس به طرف مرز ترکیه با سوریه راه افتادیم .از این به بعد از سرسبزی خبری نبود و فقط بصورت پراکنده کشتزار و باغ بود .شب که فرا رسید اتوبوس برای استراحت توقف کرد و مسافرین هم برای استراحت و شام پایین رفتند .مسافرین پس از صرف شام که غذایی حاضری بود به اتبوس باز گشتند و نیمه های شب بود که به مرز رسیدیم .مامور مرزی پاسپورتها را درخواست کرد و مسافرین هم آنها را به او دادند ومامور هم پاسپورتها را به داخل ساختمانی که در آنجا بود برد .پس از حدود نیم ساعت معطلی و زدن مهر خروج از ترکیه پاسپورتها را یک به یک با خواندن اسم و فامیل و مطابقت با عکس آنها به صاحبانشان می داد .موقع خروج درب خروجی مرز یکی از نگهبانها برای بازدید داخل اتوبوس آمد .از ظاهرش متوجه شدیم که مشروب خورده بود و تلو تلو می خورد همین که بالا آمد با اشاره دست گفت که من می خوانم شما دست بزنید و شروع کرد به آواز خواندن و مسافرین هم دست می زدند تا به آنها گیر ندهد.بعد از دقایقی پایین رفت و درب را برای عبور اتوبوس باز کرد و ما وارد سوریه شدیم در قسمت مرزی سوریه اتوبوس وارد سالنی شد و ایستاد تا مسافرین  برای بازرسی و زدن مهر ورود پیاده شوند .در همین حین مامور مرزی برای بازرسی ماشین داخل اتوبوس رفت و شروع به گشتن ساکها و لوازم مسافرین کرد .البته راننده گفته بود که اگر چیز مهمی دارید جایی پنهان کنید زیرا مامورین اگر از چیزی خوششان بیاید آن را برای خودشان بر می دارند و اگر اعتراض بکنیم برای ورود اذیتمان می کنند و باید تا صبح همین جا معطل شویم . ولی به هر حال مقداری از جنس های چند مسافر شامل پتو و چند جفت دمپایی و چند قلم دیگر برداشته شد و مسافرین هم از ترس معطل شدن هیچ اعتراضی نکردند وخلاصه پس از یک ساعت معطلی مجوز ورود به سوریه را صادر کردند و مسافرین پس از سوار شدن به اتوبوس به طرف شهر حلب سوریه راه افتادند.صبح زود به شهر حلب رسیدیم و هنوز از رفت و آمد مردم در شهر خبری نبود . در کنار تپه مانندی اتوبوس توقف کرد و راننده  گفت که زیارتگاهی در بالای تپه قرار دارد .مسافرین پیاده شدند و به طرف محل راه افتادند و بالا رفتند .در آنجا محلی بود که وقتی اسیران کربلا از آنجا عبور می دادند شب به این محل رسیده بودند و وقتی که اسیران کربلا و خاندان امام حسین را برای استراحت پیاده کرده بودند در این محل سر مبارک امام حسین (ََع) را در روی تخته سنگی گذاشته بودند که به همین منظور در آن نقطه ضریحی نصب کرده بودند .

 

محل قرار دادن سر مبارک امام حسین (ع)

 

محل قرار دادن سر مبارک امام حسین (ع) از نمایی ذیگر

 

در کنار این محل حدود ۱۰۰ متر آنطرف تر ساختمانی بود که ضریح کوچکی در آن قرار داشت و می گفتند محل دفن پسر کوچک امام حسین که قبل از تولد از دنیا رفته بود است . پس از ساعاتی آنجا را ترک کردیم و دوباره به طرف دمشق حرکتمان را ادامه دادیم .

 

حلب

 

حلب

 

خیابانی در حلب

 

خیابانی در حلب

 

بازار حلب

 

مردم حلب

 

فروشگاه

 

در طول مسیر نمادهایی از سران سوریه بر روی تپه ها نصب کرده بودند .هر جا که نگاه می کردی عکس هایی از خانواده اسد قرار داشت . پشت شیشه خیلی از ماشین ها عکس هایی ار آنها را چسبانده بودند .نزدیکیهای شهر دمشق که رسیدیم در کنار جاده البته کمی دور تپه ای قرار داشت که مجسمه ای از حافظ اسد قرار داشت که اطراف آن گلکاری بود و از دور زیبا به نظر می رسید و راننده گفت اینجا روستای زادگاه حافظ اسد است .کم کم به دمشق نزدیک می شدیم .اطراف جاده بیابان بود و فقط دو طرف جاده را درختکاری کرده بودند .وارد شهر شدیم و اتوبوس پس از گذر از چند خیابان به محله قدیم دمشق رسیدیم .شهر زیاد پیشرفته به نظر نمی رسید و مانند یک شهر معمولی بود .مسافرین را کنار خیابان پیاده کردند و راهنما هم مسافرین را به طرف محل اسکان راهنمایی کرد و اتوبوس را هم به گاراژ بردند .پس از طی مسافت کوتاهی به محل اسکان رسیدیم .خانه ای بود معمولی و با سبک معماری سنتی قدیمی که چند اتاق داشت و چند چند در اتاقهایی جا دادند و من هم مشغول استراحت شدم .پس از ساعتی استراحت برای دیدن اطراف خانه بیرون آمدم .در کنا ر خانه خیابان فرعی قرار داشت که دو طرف آن مغازه بود و با اینکه خیابان بود ولی بازار به نظر می رسید و اتومبیل های زیادی رفت و آمد نمی کردند بجز اتومبیل هایی که برای مغازه داران جنس می آوردند .

 

دمشق

 

بازار

 

مغازه در دمشق

 

 در اطراف خیابان گردش کوتاهی نمودم .برای من که برای اولین بار به مسافرت خارجی آمده بودم خیلی جالب بود و همه چیز برای من تازگی داشت .مردمی که لباسهای رنگارنگ پوشیده بودند .خارجی هایی که کم و بیش به چشم می خوردند با لباس راحتی .اتفاقا مدرسه ای دخترانه در خیابان وجود داشت که تعطیل کرده بودند و به طرف خانه هایشان می رفتند با لباس فرم ولی بعضی روسری لبنانی بسته بودند و بعضی نداشتند و خیلی راحت رفت و آمد می کردند .پس از ساعتی درنگ به محل اسکان برگشتم .

 

 فردا صبح به طرف حرم حضرت رقیه (س) راه افتادم از محل اسکان تا آنجا چند کوچه پیچ در پیچ بیشتر فاصله نبود .کوچه هایی قدیمی و بعضا تنگ که من را یاد کوچه های شهرهای قدیمی ایران می انداخت ولی خیلی بای من جالب بود زیرا قبل از آمدن به سفر تصور دیگری از خارج در ذهنم  بود . مثلا خیابان های گشاد و کوچه های گشاد و شیک و ... . خلاصه به حرم رسیدم .حرم تقریبا آخر یک بازار بود .یعنی اطراف حرم کوچه هایی بود که در آنها مغازه زیاد بود .حرم زیاد شلوغ نبود و بزرگ هم نبود یک صحن به ابعاد حدود ۲۰۰در ۲۰۰ متر که به نظر می رسید که آنها هم خانه بوده اند و پس از خریداری از صاحبانشان آنها را خراب کرده بودند .البته فردی که آنجا خادم بود تعریف می کرد و چند خانه ویران دیگر هم بود که می گفتند آنها را هم خریده اند و می خواهند به صحن حرم اضافه کنند .داخل حرم هم زیاد بزرگ نبود چند رواق تو در تو و ضریحی کوچک در میان آن .پس از زیارت بیرون آمدم .در ضمن خانمهایی که می خواستند وارد حرم شوند و حجاب نداشتند در ورودی حرم چادرهایی  به آنها می دادند که بپوشند که کلاه داشت و پس از زیارت آنها را پس می دادند .سپس به طرف مسجد اموی رفتم  که زیاد از حرم دور نبود. تقریبا آخر یکی از همین بازار چه ها که به مسجد اموی ختم می شد .داخل شدم . محوطه خیلی بزرگی داشت که در سمت راست که وارد می شدی منبری قرار داشت که می گفتند محل منبر حضرت سجاد (ع) است .البته منبر اصلی در زیر منبر جدید قرار داشت البته از حرف هایی که دیگران به هم می گفتند من این را شنیدم .

 

منبر در مسجد اموی

 

و در جایی دیگر از مسجد محل دفن حضرت یحیی (ع) قرار داشت که روی آن ضریحی گذاشته بودند

 

آرامگاه حضرت یحیی(ع)

 همانجا چند دقیقه ای نشستم تا هم خستگی از تن بیرون کنم و هم بیشتر اطراف را نگاه کنم .بعد از استراحتی کوتاه به جایی رفتم که می گفتند سر امام حسین (ع) در آنجا دفن شده است

 

پس از زیارتی کوتاه از مسجد بیرون آمدم و به طرف مهمانپذیر رفتم .صبح روز بعد به قبرستان بردند که تعداد زیادی از خاندان پیامبر و اصحاب آن حضرت آرامگاه داشتند از جمله جعفر طیار و دختر امام حسین  به نام فاطمه صغری و بلال حبشی و چند نفر دیگر . سپس به جایی بردند که سر اصحاب امام حسین در آنجا دفن بودند .پس از آن به مهمانخانه بر گشتیم و صبح روز بعد مارا به زینبه بردند .

 

 

بالاخره روز برگشت فرا رسید و از همان مسیری که رفته بودیم به کشور باز گشتیم .

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط امیر در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 ساعت 16:0 | لینک ثابت |